یا من اضحک و ابکی

خدای من، مهربان، دلسوز، خلاق، بخشنده، فهمیده و شوخ طبع است.
(بابا لنگ دراز، سومین نامه جروشا ابوت از لاک ویلو)
هر بار که این جمله رو خوندم، احساس کردم نمیشه برای خداوند، وصف شوخ‌طبعی رو به کار برد... ولی پیامبر (ص) و امیرالمومنین (ع) مزاح می‌کردند! اما هنوز هم نمی‌دونم میشه یا نمی‌شه... شاید بشه... شاید هم نه!

هیچی دیگه... سرتون سلامت! عیدتون مبارک! :)

+ می‌دونم خنداننده‌های خنداننده‌شو این‌جا رو نمی‌خونند ولی ازشون تشکر می‌کنم. روزهایی که حالم خوب بود که خوب بود! ولی لحظاتِ تلخی از زندگیم بودند که باید شیرین می‌بودند ولی نبودند. اون لحظاتِ تلخ رو فقط اونا تونستند شیرین کنند و باعث شدند از تهِ دل بخندم. ازشون ممنونم.
+ شبِ عیدِ غدیره و رونمایی از قالب جدیدِ وبلاگم رو در این شبِ عزیز به فالِ نیک می‌گیرم. ممنونم از چارلی (حفظه الله) و خودش می‌دونه که نمی‌تونم حقِ تشکر رو ادا کنم. خوب و مهربان و مودب هست، دعا می‌کنم، خوب و مهربان و مودب بمونه... تا ابد D:

منبع این نوشته : منبع

anyway

اون صحنه‌ی فیلم سینمایی بچه رئیس رو دیدید  که پدر و مادر با هم بحث می کنند که کی پیش بچه بمونه و کی بره سر کار!؟ و هرکدوم هم دوست دارند خودشون پیش بچه بمونند و دیگری بره سر کار!
حالا تو خونه ما برعکسه. من از چند هفته قبل به همسر می‌گم که من فلان روز، فلان ساعت، جلسه دارم. بعد ایشون یک ساعت قبل از برنامه‌ی من پا میشه میره جلسه خودش :(
این سری گفت: جلسه خیلی حساسه. وگرنه نمی‌رفتم.
گفتم: حساسیت زا نشه!
- سکوت
- آنتی‌هیستامین بدم؟
- سکوت
- ولی من پیشرفت می کنم! حتی اگه تو نباشی.
- سکوت
- همیشه کارهای شما مردها تو اولویته دیگه!
- منتظر بودم این حرف رو بزنی!
بعله! و بعد هم رفت!!!!
یاد این افتادم که چطور مردم به خاطر درس و مشق دختربچه ابتدایی شون، همه برنامه‌هاشون رو طوری تنظیم می‌کنند که اون دختربچه، کلاس چهارشنبه‌ش رو بره و زود برگردند که شنبه رو هم از دست نده!؟
بعد اونوقت همون دختر که بزرگ میشه و ازدواج میکنه، درس خوندنش ناچیزترین و بی‌اهمیت ترین مساله میشه... طوری که در شبِ امتحانش میرن خونه‌ش مهمونی!!!
شب موقع شام میگه: یه خبر بد دارم.
میگم: سریع بگو.
- تاریخ اردو جهادی رو نمیشه تغییر داد.
( من توی اون تاریخ کلاس استاد ش.ز دارم و اگر نرم با این هفته که به خاطر از پوشک گرفتن بچه، کلاس نمی رم میشه دو هفته. تازه اون هفته ارائه هم دارم)
بعد از یه سری گفتگوی مسالمت آمیز چهارتا راه پیش روی ما بود. اول اینکه من این هفته برم و هفته بعد نرم. دوم اینکه هر دو هفته رو نرم. سوم اینکه من بمونم و شوهرم بره جهادی. چهارم اینکه اونم نره.
و من متقاعدش کردم که هیچ راهی به جز راه آخر نداریم. گرچه خیلی اشتیاق داشتم که بریم جهادی ولی نمیشه...
حالا فهمیدید دروغ گفتم که پیشرفت میکنم حتی اگه اون نباشه؟ ولی خداییش بازم اون تو اولویته و باز هم من پیشرفت می‌کنم در هر صورت! در هر‌صورت! :))
+ امروز ساعت سه بامداد، دوباره تو کرمانشاه یه زلزله‌ی ۶ ریشتری اومده. واقعا مغزم داره منفجر می‌شه. خیلی ناراحتم... کاش از پوشک‌گرفتن این‌قدر سخت نبود که به‌خاطر بچه باید حدود یک ماه این‌ور اون‌ور نریم... این‌بار دلم می‌خواست واقعا برم کرمانشاه. خدایا خودت بهشون کمک کن که فقط از غصه دق نکنند. نا امید نشن...

منبع این نوشته : منبع
هفته ,میشه ,اینکه ,جهادی ,کلاس , سکوت

التماس‌های قبل از طوفان

از امیرالمومنین پرسیدند که عدل بهتر هست یا جود و بخشش؟
به نظر شما جواب چی بود؟ یه ذره فکر کنیم که کدوم بهتره؟
اینکه همه‌ی مردم معیشتِ خوبی داشته باشند و مردم تلاش کنند که قناعت کنند و بیشتر از نیازشون جمع نکنند یا اینکه یک عده پولدار و ثروتمند باشند و یک عده به زور دستشون به دهنشون برسه؟ بعد اونهایی که پولدارترند هر از چندگاهی یک کمپین راه بندازند و پول جمع کنند تا قسمتی از مشکلاتِ فقرا رو حل کنند؟
کدوم بهتره؟
خسته نشدیم؟
این همه کمپین؟ یه بار برای بچه های سرطانیِ شنگول آباد! یه بار برای مردمِ زلزله زده‌ی غربِ کشورآباد! یه بار برای مردمِ زلزله زده‌ی شرقِ کشورآباد! یه بار برای مردمِ سیل زده‌ی باران آباد! یه بار برای آزادیِ زندانی‌هایی که خانواده‌هاشون نونِ شب ندارند! یه بار برای نخریدنِ پورشه! یه بار برای پولِ واکسن! یه بار برای کودکانِ فقیر کنارِ چهارراه‌ها!
دِ آخه کی تموم می‌شه؟
دولت چرا هیچ کاری نمی‌کنه‌؟
چرا همش مردم باید آستین‌هاشون رو بالا بزنند تا نیم اپسیلون فاصله‌ی طبقاتی رو کم کنند؟
آهای مردم... شما رو سرِ جدتان اگر هم در این کمپین‌ها شرکت می‌کنید، فریاد بزنید. سرِ این دولت فریاد بزنید که پس چرا طبق عدالت هیچ کاری نمی‌کنید؟ رهبرمون سال ۸۳ گفتند‌: "ما اگر دنبالِ عدالتِ اجتماعی نباشیم، وجودِ ما پوچ و بیهوده است و جمهوری اسلامی معنا ندارد!" 

* داد بزنیم سرِ دولت که وقتی برات مردمِ زلزله‌زده مهم نیست یعنی داری به جمهوری اسلامی دهن کجی می‌کنی. یعنی خیلی وقیحی!
* آهای مردم... تورو خدا صداتون رو بلند کنید. بگید که عدالت می‌خواهیم. تو همین جمهوری اسلامی هم عدالت می‌خواهیم...
* نذارید وقتی یه عده طلبه تو فیضیه صداشون رو به عدالت‌خواهی بلند می‌کنند، یه عده به بهانه‌ی شعارهای چهارتا طلبه‌ی بی‌بصیرت، اصلِ عدالت خواهی رو زیر سوال ببرند!
آهای مردم... من سلبریتی نیستم... وگرنه شما صدای من رو می‌شنیدید!
+ و سُئِلَ علیه السلام أَیُّهُمَا أَفْضَلُ اَلْعَدْلُ أوِ اَلجُودُ؟ فقال علیه السلام: العدلُ یَضَعُ الامورَ موَاضِعَهَا و اَلجُودُ یُخْرِجُها مِنْ جِهَتها و العَدلُ سَائِسٌ عَامٌّ و الجُودُ عارِضٌ خاص فَالْعَدْلُ أشرفُهما و أفضَلُهُما
+ اگر متن رو قبول داشتید "التماسِ لینک"


منبع این نوشته : منبع
مردم ,عدالت ,مردمِ ,جمهوری ,اسلامی ,دولت ,جمهوری اسلامی ,آهای مردم ,برای مردمِ ,عدالت می‌خواهیم ,علیه السلام ,مردمِ زلزله زده‌ی ,برای مردمِ زلز

۲۳ مرداد ۹۷

رفتیم دکتر برای اینکه دندون عقلم رو بکشم. البته از حق نگذریم دندون بی‌عقل و شعوری بود چون زد و دندون‌هام رو بهم ریخت. قبل از این‌که بریم من همش می‌گفتم که دندون من هیچ کاری نداره و خیلی اومده بالا اما وقتی رفتیم پیش دکترِ کلینیکِ دندانپزشکی مینا، با همون نگاه اول گفت جراحی می‌خواد. پرسیدیم چند دقیقه طول می‌کشه گفت: ده دقیقه. و روی فیش مربوطه نوشتند: ۸. حالا این هشت یعنی چی؟ یعنی ۲۴۵ هزار تومان پول بی‌زبون برای ده دقیقه. شوهرم گفت که بد نیست بریم یه درمانگاه دیگه که بیمه هم قبول کنه. این شد که رفتیم درمانگاه بقیه الله (عج). یه نیم ساعتی بیشتر نشستیم و استرس و درد و ... هم بود و من نه کتاب آورده بودم و نه گوشیم شارژ داشت. خلاصه رفتم تو. دکتر گفت یه جراحی کوچیک می‌خواد. منم گفتم که خیلی درد دارم. بکشید. آمپول‌ها رو زد و من و همسر رفتیم برای فیش. و فقط ۹۰ هزار تومان شد. بعدش هم ظرفِ چند ثانیه دکتر کشیدش. بعد دکتر یه قبض دیگه داد که بریم و یه مقدار از پول‌مون رو از صندوق پس بگیریم چون دندونم کمتر کار داشته! یعنی این‌قدر این دکتر، مردِ نازنینی بود که فقط خدا می‌دونه چقدر نازنین بود! تکنیسین‌ و منشی صداش می‌زدند حاج آقا! :)
+ اینا رو گفتم که بگم یادتون باشه سیستم نظارتی در همه جای این مملکت بی‌در و پیکر باشه، نظارت روی هیچ‌جا مثل بخش بهداشت و درمان بی‌در و پیکر و صد‌البته پر‌اهمیت نیست! 
+ آها! راستی دیدید حق با من بود که دندونم هیچ‌کاری نداشت؟
بعدشم با همون پانسمان و زبان الکن، با امیرحسین و نسیم رفتیم کتاب‌فروشی که برای بچه‌ها کتاب بخریم. زهرا و فاطمه‌زهرا هم اون‌جا رو گذاشتند رو سرشون. البته من از قبل به شوهرم گفته‌بودم که بعدش منو ببر کتاب‌فروشی اما اون‌جا کتاب‌هایی که می‌خواستم رو نداشتند و من ناچار شدم –توجه کنید- ناچار شدم که شاهزاده خانم بابلِ ولتر و جمهور افلاطون و تفنن و سرگرمی‌های مهاجران آلمانیِ گوته و ایلیاد و اودیسهِ هومر رو بخرم چون دیروز همون بِـ بسم الله، استاد ش.ز در حرکتی بسیار نادر، از من پرسید که آیا کتاب می‌خونم؟ و ننگ بر من که اینقدر کلاسیک کم خوندم... (گریه)
+ عکسِ کتابام رو هم نمی‌ذارم (هنوز گریه)

منبع این نوشته : منبع
رفتیم ,دکتر ,یعنی ,کتاب ,بریم ,دندون ,هزار تومان

۴۵۱ درجه فارنهایت :)

سلام. عیدتون مبارک :)
حالا که چارلی من رو به چالش ۴۵۰ درجه فارنهایت آقای نئو تد دعوت کرده، یه راست میرم سر اصل مطلب.
اگر بخوام کتاب‌های الهام بخش زندگیم رو به چند دسته تقسیم کنم اینطوری میشه: 
۱. کتاب‌هایی که نخوندم
۲. کتاب‌هایی که خوندم
دسته‌ی اول:
دورانِ دبستان: قانونِ ابن‌سینا و فرهنگ لغتِ چند ده جلدیِ دهخدا که توی خونمون بود... 
دورانِ راهنمایی: تمامِ کتاب‌های کتابخونه‌هایی که دیدم... از کتابخونه مدرسه و سفارت گرفته تا کتابخونه عمومی نزدیکِ خونمون...
دورانِ دبیرستان: تمام کتاب‌های کتابخونه‌ی مدرسه‌مون. مخصوصا اون ایلیاد و اودیسه و آتیلای چند جلدی‌...
دورانِ تحصیل در حوزه: تمام کتاب‌های کتابخونه‌ی حوزه مخصوصا یک کتابی که در مورد هرمنوتیک بود! گاهی هم تفسیر المیزان علامه طباطبایی و تفسیر نهج البلاغه علامه جعفری.
همین اواخر: یکی از شروحِ فصوص الحکم که توی کتابخونه‌ی موسسه‌ی استاد طاهرزاده دیدم... و کتاب‌های علامه حسن‌زاده که توی کتابفروشیِ موسسه امام دیدم...
دسته‌ی دوم:
از سه چهارسالگی تا همیشه: قرآنبدونِ شک تاثیرگذار‌ترین کتابِ زندگیِ صالحه‌است. بدون اغراق و بدونِ هیچ قصدِ خاصی می‌گم و هیچ واژه‌ای برای بیانِ احساسِ نیاز و بدهکاری و فقر و قدردانیِ من از این کتاب وجود نداره‌! هیچ واژه‌ای!
بچگی: قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب...
نوجوانی به سمت جوانی: کتاب‌هایی که درمورد موفقیت بودند از کسانی مثل استفان کاوی و برایان تریسی و باربارا دی‌آنجلیس و دیل کارنگی و مجتبی حورایی و فلورانس اسکاول شین و غیره... هرچند الان نگاهم به موضوعات این کتا‌ب‌ها عوض شده ولی در زمانِ خودشون برام کتاب‌های اثرگذار و الهام‌بخشی بودند. البته اخیرا کتاب هنرِ خوب زندگی کردنِ رولف دوبلی و جادوی نظم به قلم یک خانم ژاپنی به نظرم عالی اومدند. واقعا عالی بودند. :) البته دو تا زندگی‌نامه برای من حکم همین کتاب‌ها رو داشتند. یکی زندگیِ دکتر حسابی، استادِ عشق. یکی هم زندگانیِ بانوی ایرانی، بانو مجتهده امین. این دوتا کتاب رو هنوز هم دوست دارم.
نوجوانی و جوانی: کتاب‌های شهید مطهری. بعضی‌هاشون رو سه چهاربار خوندم و بعضی‌هاشون رو هنوز هم نخوندم. برای بعضی‌هاشون هم خودم رو قاطی دانشجوها کردم و تا لانه‌جاسوسی سابق می‌رفتم و استادهای خیلی خوبی بهمون درسشون می‌دادند. کلا کتاب‌های شهید مطهری یک غنای خاصی دارند و ممکنه الان بعضی‌هاشون خیلی به کارمون نیاد ولی یک گوهری درونِ این ‌کتاب‌ها هست که دست‌ یافتن بهش جز از مسیرِ خوندنِ کتاب‌ها ممکن و میسر نمی‌شه.
جوانیِ محض: کتاب‌های شهید آوینی. تقریبا همه‌ی مهم‌ترین‌هاشون رو یک دور خوندم ولی حس می‌کنم باید بعدا هم یک‌بار دیگه بخونمشون چون واقعا عمیق اند و حرف‌ها دارند برای گفتن‌.
از خیلی قبل‌ها تا *: کتاب‌های ادبیاتِ دفاعِ مقدس و پایداری. خوندن کتاب‌هایی از این جنس برای من از خیلی سال قبل شروع شده بود... از نیمه‌های پنهانِ ماه و خاک‌های نرم کوشک و دختر شینا و من زنده‌ام و ... تا ادبیاتِ داستانی مثل گرگ‌سالی و سال‌های بنفش و ..‌. این کتاب‌ها روحِ آدم رو تازه می‌کنند... بعضی‌هاشون هم هیچ‌وقت کهنه نمیشن... مثل علمدار و سلام بر ابراهیم! واقعا حقِ مطلب با ذکرِ چند نمونه از این کتاب‌ها ادا نمی‌شه و شاید دلیلِ اینکه بعد از ذکرِ بقیه کتاب‌ها نوشتمشون اینه که هنوز هم این کتاب‌ها رو برای رفع خستگی و دل‌مردگی می‌خونم و در واقع تاحدودی نیاز به کتاب‌های تمِ موفقیت رو برطرف می‌کنند... 
اخیرا: کتاب‌های استاد طاهر‌زاده. تالیفاتِ این استادِ گرانقدر خیلی خیلی زیاده ولی من چند‌تاشون رو تا حالا خوندم. مثل: ده نکته از معرفت نفس/ خویشتن پنهان/ گزینش تکنولوژی/ زن آنگونه که باید باشد/ انقلاب اسلامی بازگشت به عهد قدسی/ جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم و ناخنک‌هایی هم به بقیه زدم‌. دانشجوها خیلی با این کتاب‌ها حال می‌کنند!
خیلی اخیرا: کتاب‌های استاد زرشناس. تالیفاتِ این استادِ گرانقدر هم خیلی زیاده. من تا الان چهار پنج تا از تالیفاتِ ایشون رو بیشتر نخوندم... شاید چون قبلا نمی‌تونستم ولی الان حس می‌کنم که استاد زرشناس و استاد طاهرزاده خیلی در تکمیل مباحثِ همدیگه هستند و برای همین جدیدا فوکوس کردم روی کتاب‌های این دو عزیز :)
گله به گله: ادبیاتِ کلاسیکِ جهان. نمی‌دونم مثلا شما دختری رو پیدا می‌کنید که جین ایر و بابالنگ‌دراز و زنان‌کوچک رو نخونده باشه؟ کتاب‌هایی مثل این‌ها که نویسنده‌هاشون زن هست از حیث احساس روی من اثرگذار بوده ولی کتاب‌های دیگه ادبیاتِ کلاسیک رو خیلی نخوندم. شاید چون باید در کنارش تاریخ خوند. کاری که الان دارم انجام میدم! مثلا خیلی از ما ۱۹۸۴ و قلعه حیوانات رو خوندیم ولی چقدر فهمیدیم چی به چیه الله اعلم! مثلا جدیدا که کاندید و شاهزاده‌خانم بابلِ ولتر و تفنن و سرگرمی‌های مهاجرانِ آلمانیِ گوته رو خوندم با اینکه نسبت به رمان‌های کلاسیکِ متاخر خیلی جالب نیستند ولی چون بسترِ زمان و مکان و شخصیتِ نویسنده رو بهتر میشناسم، برام جذابیتِ خاص خودشون رو پیدا کردند. 
یه چیزی هم بگم. اینکه ادبیاتِ معاصر اروپا و آمریکا به نظرِ من چشم‌نوازیِ گذشته رو ندارند. انگار نوشته میشن که فیلم بشن مثل من پیش از تو و مردی به نام اوه! آره. اونموقع که خوندم‌شون جذاب بودند ولی بعدا شبحشون هم باقی نمی‌مونه! (نظرِ کاملا شخصیِ من)
*: تا وقتی که کتابِ خودم و شوهرم رو بنویسم... که چی شد بلاخره شهید شدیم :)))
+ امیدوارم انتظار نداشته باشید بگم فقط یک کتاب روم تاثیر گذاشته!
+ یه سری کتاب‌ها رو هم فراموش کردم بگم: کتاب‌های حضرتِ امام خمینی و امام خامنه‌ای و خیلی از کتاب‌هایی که توی حوزه خوندم و پاس کردم و کتاب هایی که پر بود از حدیث مثل دانشنامه جوان و دانشنامه کودک آقای ری شهری و نهج البلاغه و مفاتیح‌الجنان که کمتر از بقیه کتاب‌هایی که گفتم وامدارشون نیستم. 
+ بعضی از کتاب های داستانی هم خیلی خوب بودند ولی اگر بخوام بگم دیگه مثنوی هفتاد من میشه. متاسفانه این پست یه ذره برام حیثیتی شد برای همین طولانی شد :|
+ آها! هومورو و مهتاب و همدمِ ماه و بلوط خانوم و سِرِک خاتون و معمار و انار و مروه رو هم دعوت میکنم! :)

منبع این نوشته : منبع
کتاب‌های ,خیلی ,کتاب‌ها ,کتاب‌هایی ,کتاب ,الان ,کتاب‌های شهید ,خیلی زیاده ,استادِ گرانقدر ,انقلاب اسلامی ,استاد زرشناس ,اخیرا کتاب‌های استا

۷ شهریور ۹۷

شبِی که قرار بود رضا فرداش عقد کنه، خسته و کوفته رسیدیم خونه. همین که وارد خونه شدم و شوهرم رو دیدم، خیلی آروم شدم ولی بازهم به خاطرِ دو سه روزی که تهران بودم، یه عالمه غصه و ناراحتی توی دلم بود. شبِ عیدِ غدیر بود و اعلامِ نتایج خنداننده‌شو. چقدر خندیدم. دیگه داشت همه‌چی یادم می‌رفت که رفتم توی اتاق بغلی و دیدم که رضا داره تراولری رو که باید فردا برای مراسم ببریم رو به مامان نشون میده. تک تکِ هدیه ها  کادوپیچ شده بودند. کاغذ کادوها هم یک شکل و یک رنگ بودند... یه عالمه کادو...
نشستم. مامان داشت می‌پرسید ‌که اینا چی‌اند؟ رضا نمی‌خواست بازشون کنه. من گفتم: "اگه ندونیم چی به چیه چطور فردا می‌خواهیم اینا رو نشون بدیم؟" هنوز جمله‌ام کامل نشده بود که رضا با تحکم و خیلی بی‌ادبانه گفت: "تا الان مرده بودی؟ الان می‌خوای برای من دلسوزی کنی؟ ... اونا خودشون این کارا رو انجام میدن." گفتم: "همیشه خانواده داماد ساک رو باز می‌کنند!" و رضا ادامه داد...
پا‌ شدم و رفتم اون اتاق. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. ناراحت بودم. ازش توقع نداشتم. می‌دونست که من دارم بچه‌م رو از پوشک می‌گیرم. می‌دونست که شوهرم نبود. می‌دونست که فاطمه‌زهرا رو نمی‌شد خرید برد ولی بازم این حرف رو زد. 
بابا دراز کشیده بود. به بابا گفتم. بابا رضا رو صدا زد و باهاش حرف زد ولی عجیب بود که این بشر درست بشو نبوده و نیست. چند دقیقه بعد داشت توی حیاط به مامان می‌گفت: "اگر این دلسوز منه، فردا صبح همه‌ی لباس‌هام رو اتو بزنه!"
مثل همیشه درد و دل با شوهرم آرومم می‌کرد. نگاه نافذش توی چشمام، همه‌ی سیاهی‌ها رو پاک می‌کرد و بهم اطمینان می‌داد که روزهای بهتری توی راهه. وقتی باهاش درد و دل می‌کنم خیلی چیزی نمی‌گه ولی خوب گوش می‌کنه. طوری بهم نگاه می‌کنه که حس کنم درک می‌کنه من چی می‌گم. بهش گفتم: "من و تو توی خونه، مردم سالاریِ دینی داریم ولی توی خونه مامان‌اینا، دیکتاتوریِ توتالیتاریسمه! به خدا اینا فقط می‌خوان من روز و شب در خدمتشون باشم. مامان مدام غر میزد که چرا ظرف‌ها نشسته‌ است! چرا خونه کثیفه! نامرتبه! چرا ناهار درست‌ نکردی؟ چرا شام درست نکردی! چرا همش گوشی دستته! چرا خوابی؟ چرا بیداری! چرا کتاب می‌خونی! چرا به بچه‌ات توجه نمی‌کنی؟! مامان فقط توقع داره ولی هیچ‌کدوم از کارهام راضیش نمی‌کنه! به خدا دیوونه شدم! رضا این‌طوری، مهدی هم که همش گریه‌ی بچه رو در میاره. بابام هم که هیچی..."
مصطفی فقط گفت: "دیگه تنهات نمی‌ذارم"
و من قیافه‌ام رو شبیه خرگوش کردم! چون این حرفش امکان نداره محقق بشه... فقط کافیه دوباره زلزله بیاد تا دلِ من نرم شه و دلِ اون بی‌قرار...

منبع این نوشته : منبع
گفتم ,خونه ,می‌کنه ,می‌دونست ,اینا ,شوهرم

بلندپروازی‌هایت را جدی بگیر!

میگن فرق آرزو و هدف اینه که آرزو فقط توی ذهن میمونه و هیچ قدمی در راستای تحققش بر نمی‌داری. اما برای رسیدن به هدف برنامه‌ریزی می‌کنی و دست به کار میشی.
من میگم آرزو هم دو دسته است. دسته اول آرزوهایی هست که طلبِ واقعی‌مونه و از اعماقِ وجود می‌خواهیم بهشون برسیم ولی دسته‌ی دوم چیزهایی هست که تصور می‌کنیم طلبِ واقعی‌مونه ولی نیست.
گاهی ممکنه برای اون طلبِ واقعی برنامه‌ریزی نکنیم ولی بهش برسیم ولی اگر برای آرزوهای دسته‌ی دوم تلاش نکنیم و اونا رو تبدیل به هدف نکنیم، امکان نداره که بهشون برسیم.
اما بلندپروازی یعنی چی؟ یعنی نشونه گرفتنِ یه چیزِ خیلی دور! این هم می‌تونه خوب باشه و هم بد. اگر از جنسِ طلبِ حقیقی باشه و در راستای سعادت و قرب الی الله، خیلی قشنگ و خوبه و خدا هم کمکمون می‌کنه ولی اگر از این جنس نباشه، میشه همون طول الامل که امیرالمومنین می‌فرمایند.
حالا که به گذشته‌هام نگاه می‌کنم، دو جا بلند‌پروازی‌های خاصی کردم و نگاهِ طرفِ مقابلم هم نتونست نظرم رو عوض کنه.
۱. اول راهنمایی بودم و داشتم با محمدحسن، پسرِ دوستِ خانوادگیمون بحث می‌‌کردم. بحث به آینده‌ی کشور کشید که من گفتم: "ما همون‌ وزیر و وکیل‌های آینده‌ایم دیگه!" و اون مسخره‌ش اومد. محمدحسن ازم بزرگتر بود و معتقد بود باید بیشتر کتاب‌های درسیم رو بخونم. آخرش هم تیزهوشان رفت و الان داره مهندس میشه ^_^
۲. سوم راهنمایی بودم که معلمِ ریاضی‌مون از تک‌تکِ بچه‌ها پرسید می‌خواهید در آینده شبیه کی بشید؟ همه‌ی بچه‌ها یا گفتند مادرمون یا خواهرمون یا یکی از اقوام. من آخرین نفر بودم. گفتم: دلم می‌خواد شبیه حضرتِ زهرا بشم. معلم‌مون شروع کرد به نصیحت کردنم که بهتره یک هدفِ در دسترس‌تر داشته باشی چون ما حضرتِ زهرا رو خیلی نمی‌شناسیم و ایشون متعلق به زمان‌های گذشته‌است ولی جواب نگرفت. :|
+ احساس می‌کنم برای جایی که ایستادم تلاشِ خاصی نکردم ولی رویاهای کودکی و نوجوانیم، الان در سی سالگیم ایستاده‌اند و دارند بای‌بای می‌کنند... حسِ خوبیه...
+ چقدر یهویی تموم شد. نه؟
+ شما چی از زندگی می‌خواهید؟

منبع این نوشته : منبع
طلبِ ,خیلی ,برسیم ,آرزو ,حضرتِ زهرا ,راهنمایی بودم ,بهشون برسیم ,طلبِ واقعی‌مونه

یک توضیح کوچولو

دوستانِ عزیزم
من توی وبلاگم هم خاطراتم رو ثبت می‌کنم و هم دغدغه‌هام رو. 
پست‌های خاطره، تاریخِ روز رو در عنوانشون یدک می‌کشند و من قسمتِ نظرات رو می‌بندم، نه به خاطرِ اینکه نمی‌خوام حرف‌هاتون رو بشنوم... بلکه به این خاطر که نمی‌خوام برای کامنت‌ گذاشتن به زحمت بیافتید. در واقع خاطراتِ من، گاهی ارزشِ خوندن رو هم ندارند... چه برسه به نظر گذاشتن.
امیدوارم از این مساله برداشتِ دیگه‌ای نکرده‌ باشید.
و ممنون که این‌جا رو می‌خونید.

منبع این نوشته : منبع

شهریور ۹۷

همین آخر هفته، مراسم عقدِ رضاست. شهریور جالبی هست... بله‌برون علی و عروسی نوه دختردایی مامان و در انتظارِ عروسی دو ماهِ آیندهِ عادل!
من فقط وقتی پشتِ تلفن با عارفه حرف می‌زنم، مسخره‌بازی درمیارم والا این مساله که دارم خواهر شوهر میشم، چندان چیز خاصی نیست...
نامزد‌بازی و خرید عقدِ این دو گلِ نوشکفته، من و شوهرم رو می‌بره به پنج-شش سال پیش. یادِ خاطراتمون می‌افتیم و کلی عشق می‌کنیم. روزهایی که اون برای همه‌ی خرج و مخارج وام گرفت. دوتایی می‌رفتیم خرید... پاتوقمون... پارک... سینما... کوه! روزهایی که برای استقلالمون رنج و درد کشیدیم و حالا حالمون بهتر از هر‌ وقتِ دیگه‌ای هست!
ولی بازم حوصله‌ی لوس‌بازی‌های رضا رو ندارم. حوصله‌ی این‌که پا شم با رضا و زهرا برم خرید رو که اصلنِ اصلا ندارم! یک سال و نیمه که زهرا رو ندیدم و الان حتی حوصله‌ی دیدنِ زهرا رو ندارم...
به شوخی به مامان گفتم: اصلا میدونید؟ من می‌دونستم رضا اینا کی می‌خوان برن خرید، از عمد!!! از پوشک گرفتن بچه‌ام رو انداختم همون موقع...
بعد مامانم انگار بعضی چیزها رو تازه یادش بیاد، پرسید: اصلا تو با کی می‌رفتی خرید؟ چی‌ خریدی؟ پولش از کجا جور شد؟
و من گفتم: دیدید این‌که می‌گن بچه‌ی اول به فنا می‌ره، درسته!

می‌خوام خاطراتِ ازدواجم رو بذارم توی وبلاگم، بلکه ذهنم از شرّشون خلاص شه. خانم‌ها اگر دوست‌ دارند، پیام خصوصی بذارند تا رمز پست‌ها رو براشون بفرستم :)

منبع این نوشته : منبع
اصلا ,زهرا ,ندارم ,حوصله‌ی

۲۴ مرداد ۹۷

شبی که دندونم رو کشیدم، بعد از نماز صبح خوابم میومد اما نمی تونستم بخوابم. سرم... پیشونیم... و تقریبا کل بدنم سردِ سرد بود. عجیب این بود که شوهرم پتو انداخته بود روم ولی بازم سردم بود. اثراتِ اون آمپول‌های بی‌حسی بود. من مغزم خیلی سرده و حالا سردی روی سردی اومده بود...

بعد از ظهر، رفتیم بیرون که مثلا خرید کنیم. از خیلی قبل‌تر به شوهرم اصرار می‌کردم که یک دیگ سنگی بخریم. خلاصه رفتیم یه عطاری. سبب خیر شد و شوهرم داروهاش رو خرید. بعد من گفتم که یک سری هم به عطاری آزادی بزنیم شاید اون‌جا دیگ سنگی داشته باشه. البته فقط به نیتِ خریدِ دیگ سنگی! :)
آقایِ آزادی یک جوانِ سی و اندی ساله است که می تونه از روی دیدنِ زبان، ناخن، چشم و کفِ دست بیماریت رو تشخیص بده. البته این کار رو فقط درصورتی انجام میده که ازش بخوای. رفتیم داخل عطاری و دیگ رو انتخاب کردم و دوتا داروی دیگه هم برای شوهرم مونده بود که خریدم... یهو یادم افتاد که ماجرای سردیِ سرم رو بگم. زبونم رو نگاه کرد و گفت به خاطرِ سینوزیتت هست. گفتم: سی‌نو زیت! بعد یک‌ آن یادم اومد که من از بچگی تا آخر دوم راهنمایی، سینوزیت داشتم. و این یعنی هنوز خوب نشده بود!
بعد از اینکه توصیه‌های مربوطه رو کرد، ازش پرسیدم که سودا هم دارم یا نه. شوهرم هم اومده بود تو مغازه و آقای آزادی داشت به من می‌گفت که استرس داری، اضطراب داری، فکر و خیال زیاد می‌کنی و دغدغه‌هات زیاده... و من هر جمله‌ای که ایشون می‌گفت به شوهرم نگاه می‌کردم و با تعجب می‌پرسیدم: من اینجوری ام؟ و اونم تایید می‌کرد که نه!!! آقای آزادی می‌گفت: به هرحال این چیزی هست که علائمش هست. بعد فکر کردم و به خودم گفتم: این همه مطالعه و فلسفه‌خوانی و مشغولیتِ ذهنی و دغدغه درموردِ چیزهای مختلف و غم و ... رو نمی‌بینی؟
یک شربتِ سودابَر داد. از همون‌هایی که یکی از خانم‌ها موقعِ امتحانِ فلسفه با خودش سرِ جلسه آورده بود! در واقع فلسفه شدیدا سودازا است و تنها چیزی که به درستی می‌تونه این سودا رو از بین ببره، عبادات و ریاضت‌های شرعیه است. چیزی که ما دانشجوهای فلسفه فراموش می‌کنیم یا در انجام دادنش تنبلی. این مساله رو اخیرا فهمیده بودم. اینکه چقدر نیاز دارم که قرآن بخونم... به نماز... به وصل شدن به یک منبعِ لایزالِ لاینقطع... به ذکر...

منبع این نوشته : منبع
شوهرم ,آزادی ,فلسفه ,چیزی ,عطاری ,رفتیم ,آقای آزادی

کودکی‌ها و مادر‌ی‌های صالحه

نمی‌دونم شما هم مثل من هستید یا نه؟ من هنوز هم سوال‌هایی که در سه چهار سالگی از مادرم پرسیدم یادم هست. مثلا دید زدن گربه از بالای پنجره، در حالی که مشغول پی‌پی کردن توی برف‌هاست و صحنه چال کردن پی‌پی‌اش برای من جذاب ترین اتفاق بچگیم بود و همون گربه‌ی با‌شعور منشا سوالات دیگه‌ای توی ذهنِ من شد. گاهی یک سوال رو انقدر در ذهنم نگه میداشتم تا بلاخره به جواب برسم. حتی برای یکی از این سوال‌ها حدود ده سال صبر کردم. بعضی وقت‌ها هم سوال نمی‌پرسیدم. فقط فکر می‌کردم.
فکر کردن در مورد اینکه انسان‌های اولیه چه گناهی داشتند که باید اون‌قدر بَدوی زندگی کنند. فکر کردن در مورد این‌که بلاخره اولین انسانی که خدا آفرید، حضرت آدم بود یا انسانِ اولیهِ بدویِ غارنشین!
گاهی فکر می‌کردم اگر در دنیا -دنیایی که من می بینم- همه خوشبخت بشن، باید یه عده آدم کارگر باشن که برای آدم‌هایی که پول بیشتری دارند کار کنند. پس خوشبختی اون آدم‌های فقیر چی میشه؟ مگر نه اینکه باید همه به خوشبختی و سعادت برسند؟
نمی دونم شما هم مثل من بودید یا نه؟ اما من فکر می کنم که همه‌ی انسان‌ها، وقتی بهشون خوراکِ فکری داده بشه، فکر می‌کنند. مسائلی که در بالا گفتم، محصولِ خوراک‌های ذهنیِ یک دختر با مادری فلسفه خوانده و پدری سیاست خوانده بود. ولی خیلی مهم نیست که تحصیلاتِ ما چه چیزی باشه. مهم اینه که هر لحظه، آگاهانه، و بادقت تمام حرف ها و رفتارهای خودمون رو آنالیز کنیم و برداشت های ذهنیِ کودک‌مون رو از قبل پیش بینی کنیم. مثلا دیشب شوهرم به دخترم گفت: "بابا خیلی دوستِت داره. ببین برات فلان چیز رو خریده!" من همون لحظه گفتم: "نباید علاقه خودت بهش رو با مادیات تعریف کنی. ما پدر و مادرها با عشقی که به فرزندمون می‌ورزیم؛ زمان و وقتی که می‌گذاریم؛ حرف هایی که می‌زنیم و تربیتی که از اون‌ها می کنیم؛ علاقه‌مون رو بهشون اثبات می‌کنیم."
دو روز پیش کتابی رو دستِ مادرم دیدم. شاید این کتاب خیلی دیر به دستش رسیده بود. خودش هم گفت: "تو این رو بخون تا بلکه بچه‌هات مثل بچه‌های من نشن!" چند فصلش رو خوندم و دیدم فوق العاده است. کتابی که در ترازِ تربیتِ فرزندِ مسلمانِ انقلابی هست. این مجموعه کتاب بر اساسِ تقسیم بندی دوره های رشد و تربیت انسان در کلام معصومین و بالاخص امام حسین در دعای عرفه، نوشته‌ شده و در مقایسه با کتاب‌های عمومیِ تربیتِ فرزند، تخصصی‌تره و از نظرِ من با بقیه کتاب های تربیت فرزندِ دیگه‌ای که تابه‌حال دیدم، اصلا قابل مقایسه نیست. مامان جلد دوم رو خریده بود اما پریروز که رفتیم کتابفروشی، نداشتند ولی امروز تو پاتوق کتاب فردا دیدم که می‌تونم کل مجموعه رو بی‌دردسر بخرم. شما هم اگر دغدغهِ تربیت فرزند دارید بسم الله.
+ ارتباطِ نیمه اول پست با نیمه دومش کم هست متاسفانه. من رو ببخشید. با خوندن جلدِ دوم از مجموعه‌ای که در موردش توضیح دادم، یادِ این خاطراتم افتادم.

منبع این نوشته : منبع
کتاب ,تربیت ,خیلی

۸ شهریور ۹۷

خانواده‌ی عروسمون _برعکسِ خانواده‌ی ما_ خیلی پایبند به رسم و رسوم اند. انقدر پایبند که بعضی از کارهاشون به نظر خنده‌دار می‌اومد. مثل ماجرای مهریه... که از قبل به ما گفته بودند که می‌خواهند ۱۳۳ سکه مهریه دخترشون باشه (اینم از اون رسومِ باطله، به جای اینکه پسر بگه می‌خوام چقدر به زنم مهر و صداق بدم، خانواده‌ی دختر مهریه رو تعیین می‌کنند... اما حالا این خیلی مهم نیست!) بعد به ما گفتند: ولی جلوی بزرگترای فامیل و برای احترام به اونا، ما اول مهریه رو سه برابر می‌گیم... بعد شما کمی چونه بزنید و ما کمش می‌کنیم! :)))
ادامه مطلب

منبع این نوشته : منبع
مهریه ,خانواده‌ی

به پایان آمد...

به پایان آمد دفترِ خنداننده شو ولی خندوانه همچنان باقیست. 
حالا می‌خوام دو تا چیز بگم: یکی خوب یکی بد! اول کدوم رو بگم؟ اول بد؟ باشه.
خندوانه هرچقدر جلو رفت باحال‌تر شد ولی غول‌تر شد. این سریِ اخیر رو که اصلا دوست نداشتم ببینم. در یک مدتِ کوتاه سلیقه‌ام به‌شدت تغییر کرده بود و به نظرم خندوانه حرفِ جدیدی نداشت ولی خودِ خندانند‌ه‌ها همون چیزِ جدید بودند. آره اون خوب همینه... خنداننده‌شو یه آینه بود که می‌شد توش جامعه رو دید. با همین جوون‌هایی که هم‌سن و سالِ من‌اند و هیچ‌کس _حتی رامبد جوان_ هم نمی‌تونست پیش‌بینی کنه که چه اتفاقاتی قراره توی خندوانه‌اش بیافته. با همین رای و نظراتِ مردم توی فضای مجازی... خیلی چیزها رو می‌شد فهمید.
محمد‌جواد رضایی نماینده‌ی محرومیتِ کشور با دور شدن از مرکزیتِ تهران بود و حمایتِ مردم ازش نشون‌دهنده آغوش بازِ ملت برای رشدِ این بخش از کشور.
محمد‌متین نصیری نماینده نوجوان‌هایی بود که از خیلی سال قبل چشم و گوششون به شدت باز شده.
آیتِ بی‌غم چهره‌ی خسته‌ی اون بخشِ منزویِ جامعه بود که نیاز داشت خودش رو پیدا کنه.
امیرحسین قیاسی روایتی از اون چاله چوله‌های وضعیتِ فعلیِ جامعه بود. یک روایتِ ساده و صمیمی بدونِ اون سیاه‌نمایی‌های مرسوم در قابِ سینما و تلویزیون.
وحید رحیمیان نماینده‌ی جوان‌هایی بود که گم‌شده‌اند... مثلِ همون مسخِ کافکایی. به کمک و حمایت نیاز دارند تا خودشون رو پیدا کنند و نباید با توکِ‌پا بندازیمشون تو زباله‌دانِ بهزیستیِ کشور... مردم هم با اینکه نفهمیدند احساسِ واقعیشون چیه ولی از عمقِ جان این نیازِ به حمایت رو حس کردند و به وحید رای دادند. شاید استندآپِ آیت خیلی حرفه‌ای بود ولی inception و حس و حالش، هیچ سنخیتی با حالِ فعلیِ جامعه نداره... برعکسِ مسخِ کافکا... (من خودم سرِ استندآپِ آیت از خنده داشتم غش میکردم. رای مردم منو شوکه کرد. در نتیجه به این نتیجه بالا رسیدم)
شرکتِ دخترخانم‌ها توی استندآپ و موضوعاتی که مطرح ‌‌می‌کردند و رفتارهاشون و روابطشون‌ نشون میده چقدر ارزش‌ها دگرگون شده. حالا خوب یا بدش بماند.
و علی صبوری... خیلی حرف‌ داشت برای من. شوخی‌های صبوری از یک طرف به از هم پاشیدگیِ بنیانِ خانواده و پریشانیِ فرزندان اشاره داشت و از طرفِ دیگه، به نگاهِ سخیفی که پسرانِ جوان به جنسِ مونث پیدا کرده‌اند. و اساسا چی می‌شه که استندآپ‌های صبوری اینقدر برای ما ملموسه؟ جز این‌که علی صبوری نماینده‌ی قسمت اعظمی از قشرِ جوانِ این مملکته؟ (البته من پشتِ همه‌ی شیطونی‌های صبوری، معصومیت می‌بینم و یک‌ عالمه خستگی از همه‌چیز.)
آره... من پشتِ چهره‌های همه‌ی این بچه‌ها معصومیت دیدم و اگر این معصومیت‌ها از دست میره، باید اولیاء و متولیانی پاسخگو باشند که قرار بود این بچه‌ها رو زیر بال و پرِ خودشون بگیرند. اونم نه در بسترِ محدودِ خنداننده‌شو! بلکه قرار بود بسترِ فرهنگی و سیاسی و اقتصادی کشور رو برای رشد همه‌شون مهیا کنند... کاری که نکردند....
+ از امشب که خنداننده‌شو تموم میشه، من از شرّ حجمِ عظیمی از دوگانگیِ احساساتم _که در رفت و آمد میان صفحاتِ اینستا و قابِ جادویی، شکل می‌گیره،_ راحت می‌شم چون دیگه هیچ‌ عاملی من رو وادار به دیدنِ این برنامه نمی‌کنه. هییییع.
+ در موردِ ابوطالب حسینی ننوشتم. اطلاعاتش داره لود میشه :) #بچه_شابدوالعظیم

منبع این نوشته : منبع
کشور ,صبوری ,مردم ,خیلی ,جامعه ,خنداننده‌شو ,فعلیِ جامعه